به بهانه دوازدهم اردیبهشت. روز معلم.

 

باغبانی خدمت گل می کنی

زخم خارش هم تحمل می کنی

زخم دست باغبان را کس ندید

خون دل خورد و چنین گل پرورید

 

روز معلم که می شود همه ی ما یاد زحمت ها و مهربانی های معلم هایمان در طول تحصیل می افتیم؛ یاد اینکه آنروزها چقدر قند توی دلمان آب می شد که برای معلممان چه چیزی کادو بخریم که خوشحالش کند و پاسخگوی زحماتش باشد یا اینکه جشن کلاس را چگونه برگزار کنیم که از کلاس های دیگر بهتر و با شکوه تر باشد و از این حرف ها.

اما در همه ی این سال ها، حتی از وقتی که خودم معلم شدم هیچ وقت خاطرات کلاس اول دبستانم را فراموش نخواهم کرد. شاید بهترین اسمی که می توان برایش گذاشت دوران تلخ کودکی هفت ساله است؛ شاید هم پله ای برای بزرگ شدن. بزرگ شدن کودکی عزیزدردانه که فرزند آخر خانه بود و غیر از محبت و توجه از بزرگترها چیزی ندیده بود! اینطور به قضیه نگاه میکنم؛ بهتراست بگویم که مثبت اندیشانه! شاید اینطور تسلی خاطر هم باشد برایم!

همه همیشه این روز که می رسد از معلم هایشان به نیکی یاد می کنند و از خوبی هایشان می نویسند و معلم در نیمه ی اردیبهشت حکم یک بت مهربان را پیدا می کند که همه به او توجه میکنند.

قدردان زحمات همه ی مربیان و معلمان و اساتیدم هستم، چراکه اگر آنها نبودند من هم این نبودم... اما این حرف ها را انگار باید بگویم... خب بهرحال در همه ی قشر های جامعه هم خوب هست و هم...

کلاس اول که شدم روز اول مهر شیفت بعد از ظهر بودم. تنها به مدرسه رفتم. آخر برای روز اول  کودکستانم که مادرم آمده بود دوست داشتم مادرم هرچه زودتر به خانه برود. از همان کودکی مستقل بودن را می خواستم تجربه کنم! کله ام گنده بود شاید!

یادم هست روز اول کودکستان اینقدر خوشحال بودم که با بچه های هم سن و سال خودم قرار است دوست شوم و بازی کنم و به مادرم مدام می گفتم: "تو برو خونه دیگه.... من بلدم تنهایی اینجا باشم. ببین گریه هم که نمی کنم... برو. ظهر هم بیا سراغم." و مربیمان هم مدام می خندید و حظ می کرد و به مادرم گفت که خیالش راحت باشد و این بچه خودش خوب بلد است که گلیمش را از آب بیرون بکشد.

مادرم هم رفت و شاید همین برخورد اجتماعی و مستقلانه من در کودکستان باعث شد که وقتی کلاس اول بشوم مادرم زیاد در رابطه با محیط مدرسه و معلم و نوع برخورد من با دیگران یا دیگران با من سوالی نکند و تنها جویای درس و مشق من باشد و فقط هربار که به مدرسه آنهم ماهی یک بار که می آید جعبه ای کیک یا شیرینی ای که خودش درست کرده را به مدرسه بیاورد و خوشحال شود از اینکه معلم ها بگویند که درسش عالیست و همه ی نمره هایش بیست است و تنها مشکلی که هست این است که خیلی شلوغ و پر جنب و جوش است و مدام باید بخاطر شلوغی اش به او تذکر بدهیم و مادرم هم با خودش بگوید که لابد خیلی اذیت می کند و معلم طفلک حق دارد که این ها را بگوید و این حرفا دیگر.... و این ماجرا حتی دوره پیش دانشگاهی ام هم ادامه داشت!

معلم کلاس اولمان بی انصاف بدجور مرا کتک می زد. از ترکه تازه به گرفته تا خط کش چوبی تا پشت دست زدن و انداختن روزنامه کف کلاس سرد و نشستن من رویش و مشق نوشتن هایم. آن موقع ها بخاری ها نفتی بود و زمستان ها هم خیلی سردتر. پنج نفر بودیم که درسمان خیلی خوب بود و همیشه بیست می گرفتیم.  مثل الان نبود که همه بیست بگیرند که! حتی بعضی بچه ها دوساله بودند در کلاس اول! موقع جایزه دادن به بهترین های کلاس یعنی من و چهار نفر دیگر که معدلمان بیست بود که می شد جایزه من و یکی دیگر با آن سه نفری که عزیزدردانه معلم بودند فرق می کرد. یادم هست که آن موقع ها از این مداد های رنگارنگ راه راه مد شده بود. مادرم برایم یکی خرید اما من گمش کردم.مادرم هم دیگر برایم نخریدش. راستش اصلا جرات نکردم که بگویم گم شده است!!! جایزه ثلث اول معلم از آنها به ما داد؛ البته به من و دوستم نه.... به آن سه دختر لوس. و به ما دوتا مداد سیاه ساده داد. بعد هم گفت اگر اذیت کنید این ها را هم از شما میگیرم!!! چقدر منصفانه!!! فکر میکنم خیلی به تربیت من علاقه داشت!!!!

الان که با خودم فکر می کنم میبینم بنده خدا انگار خیلی روانشناسی بلد بود، چون باعث شد که من هم معلم بشوم!!!

خیلی خاطره از آن سال دارم. از کتک خوردن هایم. از بهانه هایی بی مورد که برای سرکوب کردن من در کلاس پیدا می کرد. از تحقیر شدن هایم پیش بچه ها توسط خودش. همه این ها را مو به مو یادم مانده. کتاب فارسی ام را که ورق می زنم هر روز را که درس داده یادم هست و می دانم که آن روز در کلاس چه گذشته و چه بلایی به سرم آورده!

خیلی طولانی است اگر بخواهم اینجا بنویسم.

جالب اینجاست که تا سه چهار سال پیش به مادرم نگفتم که کلاس اولی که بودم چه بلایی به سرم آمده! مادرم که فهمید بنده خدا اشکش درآمد. گفت من فکر می کردم تذکرش در حد شاید یک دعوای معمولی باشد. شماتتم کرد که چرا آن سال حرفی نزدم.

و من تنها دلیلم این بود:

آخر من بچه آخر و در خانه تنهابودم و این مدرسه رفتنم باعث می شد با هم سن و سالهایم باشم و بازی کنم و از تنهایی دربیایم؛ فکر می کردم اگر به مادرم بگویم او ناراحت می شود و نمی گذارد که دیگر به مدرسه بروم!!! بنابراین سکوت کرده بودم!!!!

ولی خداراشکر آنقدر روحیه ام محکم بود که این شرایط بد نتوانست مرا از درس خواندن باز دارد.

 

با تمام این حرف ها :

مُئلم اذیظم روضط مبارک!!!!

 

 

 

 

بزرگترین انتقامی که از این دنیا می توان گرفت شادی است!

 

پ.ن:

۱. این رو چند روز پیش فروغ برام فرستاد.

۲. امشب یا فردا می خوام به بهانه ی روز معلم یه خاطره رو از کلاس اول ابتدایی خودم اینجا بذارم.

 

 

 

دل شکوندن کار آدماست ، کاری که خوب بلدن انجامش بدن...

 

برای مخاطب خاص:

فقط دلم خوشه که تو رو دارم.که فردا میای...

 

بازم خدارو شکر!

 

 

 

 

 

اردیبهشت...

آسمانش پرشده از بلور قطره های تازه ی عشق.

شکوهی دارد رمز گونه.

می ستایم غرور آسمان اردیبهشت را وقتی سخاوتش به زمین عطری تازه می بخشد.

سخاوتش در وجودم عطر با تو بودن را زمزمه می کند.

و شکوهش برای من تنها بودن با تست.

اردیبهشت را دوست دارم.

چرا که تو را به زمین هدیه داد.

و من؛

در پس لحظه های با تو بودن،

گم می شوم زیر نم نم باران اردیبهشت!

 

همسر عزیزم  ، حمید رضا ...

                                  

                                              تولدت مبارک!