تقدیم برای تسکین
انار
صد دانه یاقوت دسته به دسته
با نظم و ترتیب یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان
قلب سفیدی در سینه ی آن
یاقوت ها را پیچیده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
سرخ است و زیبا نامش انار است
هم ترش و شیرین هم آبدار است
سه ساله بودم که خواهرم این شعر را به من یاد داد. ترانه ای بود از مصطفی رحمان دوست. یادم هست که بعد از خواندنش حتما نام شاعر را هم میگفتم . و الآن هم یک کاست دارم که خواهرم آن موقع وقتی این شعر را خوانده ام صدایم را ضبط کرده است.چه روزهایی بود کودکی ام!! از این شعر میترسیدم. وقتی میخواندمش فضایی وهم انگیز در ذهنم تصویر میشد:"یک عالمه یاقوت بزرگ که دهان ندارند و زیر سلفون برق میزنند و با چشمهایی درشت در یک فضای تاریک به من زل زده اند!!!" اینقدر فضایش برایم ترسناک بود که هیچگاه به مزه ای که در بیت آخر وصف شده بود نمی اندیشیدم...
داستان ما آدمها و زندگی هم همین است. گاهی وقتها زندگی و مشکلاتش را خوب درک نمیکنیم. گاهی وقتها هم برایمان بعضی چیزها خیلی زود است.(مثل حفظ کردن این شعر برای کودک سه ساله!) یعنی دیگران باعث میشوند که ماجراهایی برایمان اتفاق بیوفتد. گاهی وقتها هم خودمان باعث میشویم. تصوراتمان از مشکلات دیدنی است. اینقدر که دیگر خدا را و ترشی و شیرینی اتفاق ها را نمی بینیم... ذهنمان آنقدر محصور در وهم می شود که هرقدر هم خدا را ببینیم باز لطفش را درک نمی کنیم...( اینکه من تنها ترس و توهم را میدیدم و دیگر به لطف خدا که ترشی یا شیرینی انار را به ما داده نگاهی نمی انداختم.همین مصداقش میشود.)
گاهی وقتها تا رسیدن به هدف و انتها باید پروسه ای طولانی را طی کنیم...
گاهی وقتها برای بزرگ شدن باید سختی هایی را به جان بخریم...
و گاهی وقتها باید نابود شویم تا دوباره از نو شروع کنیم...
وقتی از نو شروع کردیم آن موقع است که در برخورد با مشکلاتمان منطقی تر عمل میکنیم...
زندگی مثل همین انار است... همین صد دانه یاقوت خوشرنگ و رخشان... که هر دانه اش هر لحظه ای از زندگی است... هم ترش دارد هم شیرین... من کودک بودم و از آن دانه ها میترسیدم اما الآن به آن ترس و وهم میخندم!! و خوشحالم که اینقدر تجسمم قوی بود چرا که هیچ تصویر سازی را ندیدم که بتواند اینطور به شعر انار جناب رحمان دوست نگاه کند...
پی نوشت:
۱.این پست را دوست دارم.
۲.این استاد قانون اساسی ما امروز از بحث طلاق به تنظیم خانواده و تربیت فرزند رسید!!! بنده خدا بدجور عادت کرده که همه چیز را ریشه یابی کند!!!!
۳.امان از این پشه ها...
۴.خوشم می آید که پی نوشت هایم نه به هم ربط داشتند و نه به پستم البته غیر از اولی!!!